تبليغاتX
زندگی را بدون عینک ببینیم

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

www.shortcut-life.blogfa.com

Click here to make this Weblog ur home page!

JavaScript Codes Oneline users :

Oneline users :

younevercall
younevercall
JavaScript Free Code زندگی را بدون عینک ببینیم

شهر تهران را خفقان گرفته است. هیچ کس نفسش در نمی آید؛ همه از هم می ترسند، خانواده ها از کسانشان، بچه ها از معلمین، معلمین از فراش ها و فراش ها از سلمانی و دلاک؛ همه از خودشان می ترسند، از سایه شان باک دارند. همه جا، در خانه، اداره، مسجد، پشت ترازو، در مدرسه و دانشگاه و در حمام مامورین آگاهی را دنبال خود می دانند. سکوت مرگ آسایی در سرتاسر کشور حکمفرماست. همه خود را راضی قلمداد می کنند. روزنامه ها جز مدح دیکتاتور چیزی نداشتند بنویسند. مردم تشنه خبر هستند؛ پنهانی دروغ های شاخدار پخش می کنند. کسی جرات نداشت بگوید فلان چیز بد است، مگر ممکن است در کشور جمهوری اسلامی چیزی بد باشد؟!

چشم هایش - صفحه اول- با دخل و تصرف

+ نوشته شده در  88/04/24ساعت 1:10 AM  توسط میترا و پگاه | 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.


در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند...


داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

 

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟


بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!


پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

 

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...

...:::Marshal-Modern:::...

 

+ نوشته شده در  88/02/27ساعت 3:15 AM  توسط میترا و پگاه | 

به شانه ام زدي

که تنهايي ام را تکانده باشي.

به چه دل خوش کرده اي؟!

تکاندن برف

از شانه هاي آدم برفي...؟!

 

 

+ نوشته شده در  88/02/26ساعت 2:45 AM  توسط میترا و پگاه | 
پیمان ابدی سر صحنه فیلمبرداری در یک سانحه تصادف از دنیا رفت. او که در سابقه‌اش کار در مجموعه تلویزیونی موفق «هشدار برای کبرا 11» دیده می‌شد، پس از بازگشت به ایران، صحنه‌های بدل‌کاری مختلفی را در سینما و تلویزیون ایران رهبری کرد. از جمله فعالیت‌های او در زمینه جلوه‌های ویژه، فیلم‌های مخمصه و پستچی سه بار در نمی‌زند، بود. چند وقت پیش در گفتگویی ابدی حرفه‌اش را چنین توصیف کرد: «من از اين كلمه خيلي بدم مي‌آيد اما مجبورم از آن استفاده كنم. بدلكاري يك بخش جداگانه‌اي براي تكميل كردن و به وجود آوردن انگيزه در هر فيلمي است. چيزي است كه مي‌توانم بگويم آرزوي هر جواني است به خاطر هيجان تپش قلب، ماجراجويي و اين طور چيزهايش. يك ورزشي است كه به طور علمي به صورت هنر به نمايش در مي‌آيد. مي‌شود گفت تعريف اين كار براي شخص با شخص فرق مي‌كند. براي من اما زندگي روزمره است. براي من عشق است» و او هنگام اجرای حرفه مورد علاقه‌اش از دنیا رفت.

پیمان ابدی بدل کار مشهور ایرانی بعد از ظهر روز چهارشنبه به هنگام بدل کاری در صحنه ای از فیلم چشم های نامحسوس در جاده امامزاده داود(ع) جان باخت. این حادثه زمانی رخ داد که مرحوم ابدی از اتوبوس اتش گرفته و بی راننده خود را به جای بازیگر فیلم به بیرون پرت کرد اما متاسفانه در این لحظه فرمان اتوبوس می پیچد و اتوبوس به روی بدلکار می رود که باعث کشته شدن وی می شود. تصویربرداری فیلم چشم های نامحسوس به تهیه کنندگی علی اصغر صادقی از اواخر فروردین ماه امسال برای نمایش در شبکه اول سیما اغاز شده بود. این فیلم اولین تجربه دکتر محسن موسویان به عنوان کارگردان فیلم است و از مضمونی پلیسی برخوردار می باشد. پیمان ابدی 37 ساله در سال 1351 در محله یوسف آباد تهران متولد شد و عضو گروه "اکشن کانسرت" یکی از 4 تیم مهم بدلکاری در شهر کلن المان بود. او بدلکار مجموعه های تلویزیونی" هشدار برای کبری 11 یا پلیس بزرگراه" و" پلیس موتور سوار" بود. ابدی به زبانهای المانی، ایتالیایی، اسپانیایی و انگلیسی تسلط داشت و در رشته روانشناسی ورزشی تا مقطع دکترا تحصیل کرد و همچنین تحصیلات تخصصی در رشته سینما به ویژه کارگردانی داشت. رشته تخصصی ورزشی پیمان ابدی شیرجه ازاد بود که 27 مدال طلا و چندین مدال نقره در مسابقات المان کسب کرد و رکورد شیرجه آزاد وی هنوز در المان شکسته نشده است. وی با بدلکاری در فیلم های مشهور در خلق و طراحی صحنه های هیجان انگیز و باور نکردنی، مهارتهای علمی، فنی و شخصی خود را به نمایش گذاشته است. پیمان ابدی حدود 3 سال پیش به کشورش ایران بازگشت و یک کلاس حرفه ای بدلکاری تاسیس کرده بود.

  Marshal-Modern-Group

+ نوشته شده در  88/02/20ساعت 6:31 PM  توسط میترا و پگاه | 
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست.

خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم،
و ندایی که به من میگوید:
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است...

... در میان من و تو فاصله هاست
گاه میاندیشم،
- میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری.
دستهای تو توانایی آن را دارد؛
- که مرا،
زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من آرامش می بخشد.
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجستهای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا،
با وجود تو شکوهی دیگر،
رونقی دیگر هست.

میتوانی تو به من،
زندگانی بخشی؛
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی...

...گاه میاندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی، روی تو را
کاشکی میدیدم.

شانه بالا زدنت را،
- بی قید -
و تکان دادن دستت که،
- مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که،
- عجیب!
- افسوس
- کاشکی میدیدم!.
من به خود میگویم:
"چه کسی باور کرد.
"جنگل جان مرا
"آتش عشق تو خاکستر کرد؟...


... با من اکنون چه نشستها، خاموشیها،
با تو اکنون چه فراموشیهاست.

چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد

من اگر ما نشویم، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز بر پا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر میخیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن
در آویزد...

+ نوشته شده در  88/02/12ساعت 3:7 AM  توسط میترا و پگاه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ


پیوندهای روزانه
راجر ابرت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم تیر 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
آرشیو موضوعی
ادبیات
هنر هفتم
فیلتر شکن
عمومی
نویسندگان
میترا و پگاه
پگاه
میترا
پیوندها
ابر عاشق
سینما
اخبار
بیا جالبه!!
نا گفتنی ها
هشتبندی
سحر
گروه ستاره شناسی ققنوس
جک+اس ام اس
جزیره ی تنهایی
#همه چی هست#
نفس بریده
انچه می خواهد دل تنگت بگو
زندگی زیباست ای زیبا پسند
عاشقانه ها
نیما و سامان
عکس و مطالب عاشقانه
همیشه به یاد عسل
عشقولانه
از کجا نگفتن را آغاز کنم...
عاشق باران و ستاره
اموزش ویژوال بیسیک
راجر ابرت
مه چی در مورد ماهواره
مرکز جدیدترین آفلاین ها
مرگ همین جاست لبخند بزن
دنیای سایه ها
به نام تنها پرستوی جزیری عشق
ساحل آرامش
عشقه پاک
دروازه
عشقولانه با رادمهر
روز هایی که گذشت
چوک کهورستان
حرف های دل من
سفر بی پایان
رزمی
دختر ایرونی
#عکس+دانلود#
خلوت تنهایی من
هبوط زهیر
در کوی عشق
شبانه
سنیوریتا
مملکه الحب
2+1 جنوبی
دلنوشته ها و دل گفته های تنهایی هام
بهترین وبلاگ عکس های خوشکل
baby girl
رنگین کمان
دوچرخه سواری کوهستان رشت
مهشاد
درسا
درسا
عشقم تو یی بی توهرگز
ســــــــكــــوت اشــــــــــــــك
ღ♥ღمحکوم به تنهاییღ♥ღ
بی نقاب
سولماز
نیـــــــــــــــــــــدووووووونم ! ! !
كاغذ پاره هاي يك ناظم
ساغر عشق
اینم یه جورشه
:: جایی برای با هم بودن::
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان